
حوا دگر از این همه تکرار خسته است.
عمریست اعتبار و غرورش شکسته است.
خاکستر گناه بزرگ ز دور دست٬
بر گیسوان تیره ی او نقش بسته است.
اما هنوز منتظر بازگشت مرد
با سیب های سرخ شرمش نشسته است.
در کوچه٬ پشت پنجره ها٬ آه میکشد٬
مردی که سیب خورده و بسیار خسته است.
حوا٬ سیب٬ خاطره و انتظار ....آه
دستی تمام پنجره ها را شکسته است.
+ نوشته شده در چهارشنبه 22 آذر1385ساعت 10:9 توسط بهاره |



