آمد و رفت ....


در شهر دلم مسافری آمد و رفت
در کوچه ی چشمم عابری آمد و رفت
او نیز همین گونه به خود می گوید! ....
یک روز غروب شاعری آمد و رفت


من باد نیستم
اما همیشه تشنه ی فریاد بوده ام
دیوار نیستم
اما اسیر پنجه ی بیداد بوده ام
نقشی درون آینه ی سرد نیستم
زیرا هر آنچه هستم بی درد نیستم :


+ نوشته شده در جمعه 17 آذر1385ساعت 1:11 توسط بهاره |



