مینویسم از تو 
نمیدانی که چقدر دلتنگ تو هستم عزیزم ....
اینک که از دلتنگی مینویسم چشمانم خیس خیس است ...
مینویسم تا بخوانی و بیشتر درکم کنی که چقدر دلم برایت تنگ است.
کاش میدانستی که همیشه تو را دوست داشتم و در انتظار تو بودم و دلتنگ تو
اگر میدانستی هوای این دل بی طاقت مرا ٬ نمیگذاشتی یک ذره هم دلتنگ تو شود ...
اگر میدانستی بیشتر مرا درک میکردی و بیشتر از همیشه مرا دوست میداشتی ....
فقط میخواهم من را یکبار باورم کنی اما افسوس که نمیدانی که آن همه احساسات عاشقانه در وجودم همه در حال سوختن است ....
کاش میدانستی ... کاش میدانستی ... ! افسوس که نمیدانی !
میدانم که هر چه بنویسم فایده ای ندارد ....
چون تو آن کسی نیستی که بخوانی و درک کنی و به من امید و دلگرمی بدهی ....
تو میخوانی ٬ اما درد دل مرا نمی فهمی ....
با وجود این همه بی وفایی هنوز هم
دوستت دارم عزیزم
![]()
با اینکه میدانستی دل من شیشه ای است اما آن را شکستی
تو بگو فراموشت کنم٬ من نیز به دلم میگویم تو را فراموش کند.
اما دل من هیچگاه فراموشت نخواهد کرد عزیزم....
تو با اینکه مرا با حرفهایت شکنجه میدهی برایم عزیزی
با اینکه چشمهای بی گناهم را خیس کردی اما در قلب من هستی مهربونم
تو عشق من را ٬ احساس من را ٬ غروری که شکسته شد
همه این ها را ندیده گرفتی اما همه اینها فدای قلب بی وفای تو ....
من در عشق تو سوختم چون شمع
و همیشه دلتنگ تو بودم .....
اگر با شکستن این دل من ٬ دیدن آن لحظه که در عشق تو می سوزم و
و با عشقت میسازم تو آرام میشوی ٬ حرفی نیست تو هم
دلم را بشکن ٬ بشکن



