غروب سرخ

من بودم و غروبی سرخ که نشان از تاریکی تلخی داشت
به ذهنم فشار آوردم تا تو را به خاطر آورم
ولی هر چه سعی کردم به ذهنم هم نیومدی
همان لحظه که خورشید خانم داشت می رفت
به خاطرم اومد که تو تمام هستی من بودی
ولی نمی دانستم که به زیبایی های دنیا نباید دل بست
به تویی که زیبایی محض بودی
آن روز غروب عشق من بود
من فهمیدم که وعده گل رخان وفایی ندارد
شکوه هایی که از تو داشتم به فراموشی سپردم
و گفتم که باید او را ز خاطر برد
خورشید رفت و شب آمد
ولی من هنوز روز را ندیده ام
اگر هر غروب طلوعی دارد
ولی این غروب طلوعی ندارد
حالا دیگر من مانده ام و یک دنیا تاریکی
غروب عشق اگر غمگین بود
ولی برایم دوست داشتنی بود

حال جلوه ی عاشق امام حسین(عَلَیهِ السَّلامِ) در روز عاشورا برای رسیدن به معشوق٬ جلوه مافوق انسانهاست٬ و نمایش این عاشقی زمانی است که یاران و بستگان آن حضرت به شهادت رسیدند و او تنها ماند٬ و بعد از آن که با اهل خیام وداع کرد. هم مانند شیر بیشه ی شجاعت به میدان تاخت و به جنگ با دشمن پرداخت٬ به جانب راست دشمن حمله میکرد و این شعر را میخواند:
الموت اولی من رکوب العار والعار اولی من دخول النار
( مرگ بهتر از پذیرفتن ننگ است و پذیرفتن ننگ بهتر از ورود در آتش دوزخ. )
و به جانب چپ دشمن حمله میکردو میگفت:
انا الحسین بن علی آلیت ان لا انثنی احمی عیالات ابی٬ امفی علی دین النبی
( من حسین پسر علی هستم٬ سوگند یاد کردم که در مقابل دشمن سر فرود نیاورم٬
من از اهل و عیال پدرم حمایت میکنم و در راه دین پیامبر (ص) کشته شوم. )
بعد از آن که جنگ نمایانی نمود٬ یک مرتبه شمر ملعون فریاد زد چرا مهلت اش می دهید؟
پس از اطراف بر آن بزرگوار حمله آوردند.
زرعه بن شریک٬ ضربتی به شانه ی مبارکش زد.
و دیگری با شمشیر ٬ چنان ضربتی به عاتق مقدسش زد که از شدت آن ضربت٬ حضرت به رو افتادند.
در این حال که گاهی بلند می شد و گاهی می افتاد٬ از شدت جراحت طاقت نشستن نداشت.
سنان بن انس نخعی اشقی الاشقیا٬ با نیزه به ترقوه مبارکش زد.
پس نیزه را آن ملعون بیرون کشیده و به اطراف سینه مبارکش می زد.
آه آه ! در این حال یک مسلمان رحم اش نیامد؟!
که به یک دفعه سنان شقی یک تیری به گلوی مبارکش زد.
حضرت به روی زمین افتاد و برخاست٬ نشست و تیر را از گلوی مبارکش بیرون کشید و دست مبارک را زیر گلو خون آلود گرفته٬ وقتی که پر از خون می شد به صورت و ریش مبارک می مالید و می فرمود:
(*هکذا حتی القی الله مخضبا بدمی مغصوبا علی حقی*).
شمر ملعون که لعنت خدا بر او باد
لعنت خدا بر یزید بن معاویه
سرش را از قفا می برند و خیمه ها و حرم او را غارت می کنند و سرهای مقدس او و یارانش را همراه بانوان و خاندان وحی در شهر می گردانند.
حضرت زینب(عَلَیهِ السَّلامِ) صدا زد:
( ویلکم اما فیکم مسلم )
آیا در میان شما یک نفر مسلمان نیست.
ندانم ای شه خوبان چه بود تقصیرت که آن به تیر زند و آن یکی بر شمشیرت
مشبک است چرا سینه ات ز نوک خندک شوم فدای تو و سینه ی پر از تیرت
کسی کمان نکشید و به قتل صید حرم چه شد که تیر زنندی بسان نخجیرت
سرت شکافته٬ پهلو دریده٬ تن مجروح هنوز تا چه مقدر بود تقدیرت
*********
همه جا شور عزای تو به پا می بینم عالم اندر غم تو غرق عزا می بینم
همه جا نام دل آرای تو را می شنوم جلوه روی تو را در همه جا می بینم
در هوای تو چنان دیده دل صافی شد هر کجا می نگرم٬ کرب و بلا می بینم
هر کجا زمزمه آب روان می شنوم در خیالم لب عطشان تو را می بینم
خیمه گاهت به لب آب و تو اندر تک پو کعبه و زمزم از این مروه صفا می بینم
تو خلیلی و ذبیح الهت اکبر باشد دشت خونین بلا را چو منا می بینم
عجب از صبر تو دارم که به دریای بلا بر لب تشنه تو حمد و ثنا می بینم
تا شود منتشر اسرار شهادت همه جا زینب آواره چنین با اسرار می بینم

یَا حُسَینِ مَظلُومِ(ع) *** ألسَّلامُ عَلَیکَ یَاأبَا عَبدِاللهِ الحُسَینِ (عَلَیهِ السَّلامِ)»
سلام به همه عزیزانی که تا الان من را با نظراتشون یاری کردند. سپاسگزارم از همه ی شما
چون ماه محرم و عزاداری هست من آپ می کنم اما متفاوت ...
فرا رسیدن ایام شهادت حضرت حسین بن علی(عليه السلام)و یاران با وفایشان بر شیعیان جهان تسلیت باد
شیر نجف کجاست که گرگان مصر و شام
در کوفه یوسفش ز ستم چون غنم کشند
کم کم بوی محرم داره به مشام می رسه . کافیه به دور و برت یه نگاه بندازی . و نفسهات را عمیق تر بکشی . این بو همه جا احساس میشه . مظلومیت و غریبی و مصائب خاندان پیامبر. راستی محرم که میاد . یه حال دیگه ای داریم. یه حس تازه و یه جور غم سنگین وغریب که یه طور خاص تو دلمون هست . و مثل یه زخم کهنه که دوباره سر باز می کنه. آتشی در دلها شعله ور میشه . چرا اینجوری میشه بعد از ۱۴۰۰ سال . چرا این ماتم عالم را می گیره.
شیعیان در بزرگداشت شهدای کربلا، هر روز از دهه اول ماه محرم را مختص
به یکی از بزرگان این نهضت جاویدان می دانند.
روز اول محرم : مسلم ابن عقيل عليه السلام
روز دوم محرم : ورود کاروان به کربلا ( وروديه )
روز سوم محرم : حضرت رقيه عليها السلام
روز چهارم محرم : حضرت حر و اصحاب عليهم السلام - طفلان زينب عليهما السلام
روز پنجم محرم : اصحاب و عبدالله ابن الحسن عليهم السلام
روز ششم محرم : حضرت قاسم ابن الحسن عليه السلام
روز هفتم محرم : روضه عطش و علي اصغر عليه السلام
روز هشتم محرم : حضرت علي اکبر عليه السلام
روز نهم محرم : روز تاسوعا - حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام
روز دهم محرم : روز عاشورا - حضرت ابا عبدالله الحسين عليه السلام - حضرت زينب عليها السلام
روز يازدهم محرم : حرکت کاروان از کربلا
روز دوازدهم محرم : ورود کاروان به کوفه
از همه عزیزان التماس دعا دارم.
![]()
![]()
![]()
![]()

تقدیم به دلهای عاشقی که غرورشان شکسته شد.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
این قصه ی یک برگ نیست قصه ی دختری است
که همچون برگی مدتی بر روی درخت آرزوهایش نشسته اما با آمدن پاییز بر روی درخت میافتد
تا صدای خش خش خرد شدنش آهنگی باشد که عشقی تازه را نوید میدهد.
میگذرد اما ...
داستان از یک روز سرد زمستانی آغاز شد.
با آمدن بهار آرزوهای من همچون برفها ذوب شد
منی که تنها برگ امید درخت زندگیم با وجود بهاری او جان گرفته بود.
اما افسوس که زمستان سرد بین وجود پاییزی من و وجود بهاری او قرار داشت.
تقدیر همچون بادی بر من بوسه زد و به من نوید جدایی از درخت امیدم را داد.
من در اوج امید و جوانی آرزوهایم را بر باد رفته می دیدم
و از تقدیری که برای من در روزهای جدید رقم خورده بود می ترسیدم.
تقدیر مرا از درخت آرزوهایم جدا کرد و مرا با یاد روزهای گذشته تنها گذاشت.
نبود او مرا اسیر تنهایی خود ساخت ولی از خدای آسمونها او را میخواستم.
همیشه یاد او با من است و نبود او تنها غم دل من

من و هر ثانیه و جنون تو واسه من همین خیالتم بسه
بذار جاده ها اشتباه برن ما که دستمون به هم نمی رسه

امید به تکرار روزهای خوش گذشته تنها امید زندگی من است.
باشد که روزی برسد تا این دل خسته امید از دست رفته خود را باز یابد.
یاد روزهای با تو بودن ... یاد روزهایی که درخت امید زندگیم عاشق من بود بخیر
سهم من از این انتظار چه بود؟ آه چیزی جز به خاطره سپرده شدن و فراموشی نبود
سهم من چیزی جز عاشق بوسه های باد شدن نبود. آه مگر میشود عاشق باد شد؟
من از او خواستم:
با منی که می گفت عاشق من است بماند اما او کسی دیگری را داشت . او با دیگری رفت.
او با رفتنش درخت آرزوهایم را شکست و مرا گریان کرد ......
او رفت تا درخت تازه ای شود برای امید جوانه زدن برگی دیگر.

خدای ساده عاشق٬ خدای هر جای٬ چرا به خانه ام آخر شبی نمی آیی؟
منی که زندگی ام را به پای تو دادم٬ چگونه زنده بمانم به چنگ رسوایی؟
نه مستحق عذابم٬ نه شرط انصاف است
در این میانه مقصر فقط تو تنهایی٬ چگونه رفته ز یادت که منتظر بودی؟
که فرصتی برسد تا به خلوتم آیی٬
شرنگ شهوت و بوسه به کام من ریزی٬ به نام نامی شیطان به بسترم آیی
تویی که روی زمین عشق و سیب می بخشی٬ به روز حادثه اما خدا و بالایی
من و تو٬ مثل همیم و از آن یکدیگر
بیا و توبه کن آخر تو نیز از مایی









کاش خداوند سه چیز را نمیداد :
عشق ٬ غرور٬ دروغ
زیرا اگر عشق نبود ٬ انسان از سر غرور٬ دروغ نمی گفت.
زیباترین قلب 
روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را درتمام آن منطقه دارد.
جمعيت زياد جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشهاي بر آن وارد نشده بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستی زيباترين قلبي است كه تاكنون ديدهاند. مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت.
ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست.
مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام ميتپيد اما پر از زخم بود.
قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكههايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستی جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين گوشههايی دندانه دندانه درآن ديده ميشد.
در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكهاي آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود ميگفتند كه چطور او ادعا ميكند كه زيباترين قلب را دارد؟
مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي ميكني؛ قلب خود را با قلب من مقايسه كن؛ قلب تو فقط مشتي رخم و بريدگي و خراش است .
پير مرد گفت: درست است. قلب تو سالم به نظر ميرسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نميكنم. هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او دادهام، من بخشي از قلبم را جدا كردهام و به او بخشيدهام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكهي بخشيده شده قرار دادهام؛ اما چون اين دو عين هم نبودهاند گوشههايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند؛ چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند.![]()
بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيدهام اما آنها چيزی از قلبشان را به من ندادهاند، اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآور هستند اما يادآور عشقي هستند كه داشتهام. اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعهای كه من در انتظارش بودهام پركنند، پس حالا ميبيني كه زيبايي واقعي چيست؟
مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك
از گونههايش سرازير ميشد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعهای بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و در گوشهاي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت .
مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود...![]()
![]()

حوا دگر از این همه تکرار خسته است.
عمریست اعتبار و غرورش شکسته است.
خاکستر گناه بزرگ ز دور دست٬
بر گیسوان تیره ی او نقش بسته است.
اما هنوز منتظر بازگشت مرد
با سیب های سرخ شرمش نشسته است.
در کوچه٬ پشت پنجره ها٬ آه میکشد٬
مردی که سیب خورده و بسیار خسته است.
حوا٬ سیب٬ خاطره و انتظار ....آه
دستی تمام پنجره ها را شکسته است.
آمد و رفت ....


در شهر دلم مسافری آمد و رفت
در کوچه ی چشمم عابری آمد و رفت
او نیز همین گونه به خود می گوید! ....
یک روز غروب شاعری آمد و رفت


من باد نیستم
اما همیشه تشنه ی فریاد بوده ام
دیوار نیستم
اما اسیر پنجه ی بیداد بوده ام
نقشی درون آینه ی سرد نیستم
زیرا هر آنچه هستم بی درد نیستم :



زمان آموخت که .....
زمان به من آموخت که
دست دادن معنی رفاقت نیست
بوسیدن قول ماندن نیست
و عشق ورزیدن ضمانت تنها شدن نیست


وقتی که دیگر نبود ،
من به بودنش نیازمند شدم.
وقتی که دیگر رفت ،
من به انتظار آمدنش نشستم.
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد.
من او را دوست داشتم.
وقتی که او تمام کرد
من شروع کردم .....
وقتی که او تمام شد .... من آغاز شدم.
و چه سخت است تنها متولد شدن،
مثل تنها زندگی کردن است.....
مثل تنها مردن


تو منو گذاشتی رفتی توی روزگار وحشی
توی کوچه های غربت دنبالم حتی نگشتی
خداوندا
تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است
چه زجری میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است




همیشه به یاد داشته باش
تا به فراموشی بسپاری
آنچه که اندوه گینت میسازد
اما ........
هرگز فراموش مکن
به یاد داشته باش 
آنچه را شادمانت میکند


به نام انکه اشک را افرید تا سرزمین وداع اتش نگیرد
کاش می دانستم چیست ؟
انچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است.

اشک در چشمان من دریای غم دارد ولی
خنده بر لب می زنم تا کس نداند راز من

گاهی اوقات گذشتن از معشوق
به خاطر عشق
نهایت عاشق بودنه

من به دنبال روزی هستم که قلب برای زندگی بس باشد
روزی که عشق برای زندگی بس باشد عاشق تو ..........
تو مثل باران تابستانی می مانی
که زمین خشک دلم را سیراب می کنی
دوستت دارم !

من و تو خیابان سه تایی زیر باران
من و ترانه تو دل و بهانه تو

عشق آن نیست که یک دل به صد یار دهی
عشق آن است که صد دل به یک یار دهی
هیچکسی زیبا نمیشه .....









دیدی خواستن میون من و تو را ابری کنن ؟
تو نگفتی به هشون برید٬ چه حرفا٬ نمیشه ؟
مگه از من چه شنیدی که یهو دلت شکست ؟
دل عاشق بیشتر از یک دفعه رسوا نمیشه ؟
چه شبایی که نشستم به جز من بگی نه٬ یا نمیشه ؟
اینه رسمش ؟ تا یه چیزی شنیدی باورت بشه ؟
این جوری که قصه مون عبرت دنیا نمیشه.









سخته٬ یکی بهت بگه ستاره شو بچینمت
یه کم که بگذره بگه٬ دیگه نیا ببینمت

مینویسم از تو 
نمیدانی که چقدر دلتنگ تو هستم عزیزم ....
اینک که از دلتنگی مینویسم چشمانم خیس خیس است ...
مینویسم تا بخوانی و بیشتر درکم کنی که چقدر دلم برایت تنگ است.
کاش میدانستی که همیشه تو را دوست داشتم و در انتظار تو بودم و دلتنگ تو
اگر میدانستی هوای این دل بی طاقت مرا ٬ نمیگذاشتی یک ذره هم دلتنگ تو شود ...
اگر میدانستی بیشتر مرا درک میکردی و بیشتر از همیشه مرا دوست میداشتی ....
فقط میخواهم من را یکبار باورم کنی اما افسوس که نمیدانی که آن همه احساسات عاشقانه در وجودم همه در حال سوختن است ....
کاش میدانستی ... کاش میدانستی ... ! افسوس که نمیدانی !
میدانم که هر چه بنویسم فایده ای ندارد ....
چون تو آن کسی نیستی که بخوانی و درک کنی و به من امید و دلگرمی بدهی ....
تو میخوانی ٬ اما درد دل مرا نمی فهمی ....
با وجود این همه بی وفایی هنوز هم
دوستت دارم عزیزم
![]()
با اینکه میدانستی دل من شیشه ای است اما آن را شکستی
تو بگو فراموشت کنم٬ من نیز به دلم میگویم تو را فراموش کند.
اما دل من هیچگاه فراموشت نخواهد کرد عزیزم....
تو با اینکه مرا با حرفهایت شکنجه میدهی برایم عزیزی
با اینکه چشمهای بی گناهم را خیس کردی اما در قلب من هستی مهربونم
تو عشق من را ٬ احساس من را ٬ غروری که شکسته شد
همه این ها را ندیده گرفتی اما همه اینها فدای قلب بی وفای تو ....
من در عشق تو سوختم چون شمع
و همیشه دلتنگ تو بودم .....
اگر با شکستن این دل من ٬ دیدن آن لحظه که در عشق تو می سوزم و
و با عشقت میسازم تو آرام میشوی ٬ حرفی نیست تو هم
دلم را بشکن ٬ بشکن
مرا بخوان .....


هر چند سلام سر آغاز دردناک خداحافظی است. ولی بگذار خداحافظی سلامی نو باشد.
بگذار سرنوشت و تقدیر بازی خویش را ادامه دهند. من و تو در این بازی یار و مونس یکدیگریم.
بگذار بگریم که جز اشک مرحمی نیست مرا.
در خلوت سکوتم قدم می نهم و قلبم را آرام آرام تسکین می دهم.
چرا که می خواهم در آن بذر محبت بکارم .
سکوتم را دوست دارم زیرا در آن هزاران فریاد نهفته است.
و تو ای مهربان! فریادم را از سکوتم و از چشمان خسته ام بخوان و مرا یاری کن.

زندگی 


زندگی یعنی چکیدن مثل شمع از گرمی عشق
زندگی یعنی لطافت گم شدن در نرمی عشق
زندگی یعنی دویدن بی امان در وادی عشق
رفتن و آخر رسیدن بر در آبادی عشق
می توان هر لحظه هر جا عاشق و دلداده بودن
پر غرور چون آبشاران بودن اما ساده بودن
می شود اندوه شب را از نگاه صبح فهمید
یا به وقت ریزش اشک شادی بگذشته را دید
می توان در گریه ابر با خیال غنچه خوش بود
می توان هر جا ........


زندگی یعنی عشق ... عشق یعنی درد ... درد یعنی سوختن برای وصال


زندگی کتابی است که تعداد صفحات آن بی شمار است.
که توی یکی از صفحات آن قصه ی من و تو نوشته شده است.


زندگی را دوست دارم در پناه نام دوست
نام دلجویی که عاشقی نام اوست.


کتاب زندگی یک قصه دارد و تو آن ماجرای بی نظیری.
و حالا قصه ی من قصه ی توست
و شاید قصه ی من ماجرایت.


زندگانی همه عشق است ولی صد افسوس
حاصل عشق به جز حسرت و ناکامی نیست.







I LOVE YOU 









|
|
|||
|
غربت
![]() | |||
تقدیم به آنان که عشق را می شناسند


می اندیشم به تک تک لحظاتی که مرا به بازی گرفتی ٬
به لحظاتی که با خنده ات احساسم را در هم شکستی.
به صدایی می اندیشم که هر لحظه تداعی کننده ی مرگ است.
من به قلب شکسته ام می اندیشم.
من به پاکی احساس خود می اندیشم .
من به قلب سخت چون فولاد شما آدم ها می اندیشم.
من به عشق می اندیشم که شما آن را در کاغذهای رنگی می بینید.
اما من عشق را به زیبایی آسمان و دریا می بینم و می اندیشم.
به شما که عشق را از بین بردید و هر لحظه قلبم ٬ احساسم بیشتر در هم می شکند.
آنکس که مرا درک می کرد سالهاست زادگاه مرا ترک کرده است.













این من و یاد تو چشم های لبریز از اشک
این من و سادگی عشقی که اندازه نداشت.
این تو و تنها گذاشتن من بی هم زبون

جدایی

شب سرد بی وفایی
توی راه بی صدایی
نرسیدیم ما به آخر
قسمت ما شد جدایی
من که عاشق تو بودم
یار صادق تو بودم
توی دشت آرزوهات
من شقایق تو بودم
پس چرا چشماتو بستی
چرا قلبم رو شکستی
ندارم جز تو وجودی
تویی رنگ همه هستی
می باره چشمه نورم
می خونه دل ویرونه ام
دیگه بی تو نمی مونم
دیگه بی تو نمی تونم
من و این غم جدایی
دیگه نیست راه رایی
خیلی سخته بی تو بودن
نفرین به بی وفایی
تو که بی وفا نبودی
یار نیمه راه نبودی
واسه هم صدایی عشق
تو که بی صدا نبودی
پس چرا پیشم نموندی
شب رو تو دلم نشوندی
گل پاک عاشقی رو
چرا از ریشه سوزوندی
می باره چشمه نورم
می خونه دل ویرونه ام
دیگه بی تو نمی مونم
دیگه بی تو نمی تونم


اگه یه روز بغض گلوت را فشرد :
خبرم کن .......
بهت قول نمیدم که .......
میخندونمت
ولی می تونم با هات گریه کنم.
اگه یه روز خواستی در بری .....
حتما خبرم کن .......
قول نمیدم که ازت به خوام وایسی.
اما می تونم با هات بیام.
اما .....
اگه یه روز سراغم را گرفتی و خبری نشد .....
سریع به دیدنم بیا .....
احتمالا بهت احتیاج دارم ....






